X
تبلیغات
يك دختر يا يك زن - زن بودن...

يك دختر يا يك زن

شايد يك زنم... بالهاي پروازم را چيده اند... ولي من باز مي پرم...

زن بودن...

امروز زني تازه شناختم...

"خرم"

يا همون Hurrem

http://up.iranblog.com/images/l89yly9gflvdnzic66ht.jpg


اين دختر اصالتا روسي بوده....

از اهالي شبه جزيره كريمه در اكراين...و به روايتي هم لهستاني!

دختري يهود... 

به اسم " ركسانا"  و شايد " الكساندرا" ....

 تاتارهاي اكراين اونو در دهشون در حال عبادت در معبد يهوديشون به اسارت مي گيرن...

تمام خانواده ش رو جلو چشمش به قتل ميرسونن... و خودش رو به قصر كريمه مي برن....

و از اونجا به قصر پادشاه عثماني سليم... هديه ميشه....

http://up.iranblog.com/images/1r9bx2b2odbqwnvnsysf.jpg

و درست همون موقع سلطان سليم ميميره و پسرش سليمان به پادشاهي ميرسه...

پسري كه در تمام عثماني بي نظيره و اروپا به اون لقب"بزرگ " و عثماني به اون لقب "قانوني"

ميدن....چون مظهر عدالته....مظهر دين.... مظهر انسانيت و قانون....


سليمان زني داره (البته به رسم سلسله عثماني كه مسلمان و سني بوده اند...هيچ شاه يا

شاهزاده اي زني به عقد خود در نميارن...! و فقط جاريه خود قرار ميدن!) و از اون زن پسري به

اسم مصطفي...

كه بعد ها قراره پادشاه بعدي باشه و به دليل شباهت هاش به پدر و تربيت عاليش و محبوبيتش درقصر شكي در اين موضوع نيس... پس بالاترين زن حرم سرا ،مادر مصطفي... "ماه دوران" است.


اكساندرا با كتك و زور به حرم سراي سلطان آورده ميشه و به زحمت براي خدمتكاري و يا جاريه سلطان شدن تربيت ميشه...عاصي يه... چون خودش رو مستقل ميدونه و معتقده "مال" كسي نيست...اونهم به زور! ولي در حرمسرا بايد به پادشاه "متعلق " باشه...

http://up.iranblog.com/images/1qkral7fdx4e6y4crtxv.jpg

وقتي ميشنوه كه اگر سوگولي شاه بشه و پسر بياره .... بلندپايه ميشه...فكر انتقام به سرش

ميزنه و همون دختر عاصي، سريع براي سلطان تربيت ميشه و با طنازي از بين اونهمه زن حرمسرا

خودش رو به چشم سلطان مياره و اجازه ورود به حرمسراي مخصوص سلطان سليمان

(عادل‌ترين.... فهيم ترين... قدرتمند ترين... باهوش ترين پادشاه عثماني) و همخوابگي رو پيدا مي

كنه...

http://up.iranblog.com/images/drjjtv4zrsp42dq8v2uq.jpg

و سلطان بهش لقب " خرم" رو ميده و در تاريخ هم "خرم سلطان " شناخته ميشه....

"خرم سلطان " زني مقتدر.... باهوش... و شايد زيبا(!)....


داستان به اينجا هم ختم نميشه...


اون چنان خودش رو در دل پادشاه جا مي كنه كه... در طول 600 سال حكومت عثماني ( بلند ترين

حكومت پادشاهي دنيا) ....تنها زني يه كه به عقد رسمي (همون النكاح و سنتي ...خودمون)

سلطان در مياد....


4 پسر و يك دختر به شاه ميده...

شاهزاده مصطفي و ابراهيم(نزديكترين كس سليمان) رو با نقشه به قتل ميرسونه...

مادر مصطفي "ماه دوران" رو به روزي مي اندازه كه سالها در اوج فقر سر قبر پسرش زندگي مي

كنه....

تنها دخترش رو زن وزير اعظم رستم ميشه و رستم با خرم همدست...

از جنگهاي عثماني با روسيه جلوگيري ميكنه....

و جنگ عثماني و ايران رو براي راحتي و سود هر چه بيشتر روس حمايت مي كنه...

و بعد از سليمان...پسر همين زن..."سليم" به پادشاهي ميرسه....


و در كنار كاخ آشپزخانه اي ميسازه كه رايگان برا فقرا غذا ميپزن ....


چطور يك زن مي تونه از خرابه هاي يك ده.... از بين اونهمه زن.... به جاي خدمتكار شدن... به

جاي جاريه شدن.... زن پادشاه باشه... مادر پادشاه باشه.... و 600 سال همتا نداشته باشه!

متعلق نباشه... سر خم نكنه.... مرد رو به خدمت خودش در بياره...اونهم مردي كه خاكهاي

سرزمينش رو سه برابر كرد ....

http://up.iranblog.com/images/8r7d8gll0erkyrfp1kl5.jpg



من هم يك زنم....

هرچند در پي محبتم نه انتقام...

در پي خوب بودن... محبوب بودن... بزرگ بودن.... انسان بودن.... و مهمتر از همه آرام

بودن.... شايد هم تكامل... شايد هم وصال به...

مثل خيلي ها...

نمي دونم چرا ولي از لحظه اي كه شناختمش بدجوري تو ذهنم جا كرده....

همش مي گم خواسته و تونسته...


و زن مي تونه.... نه؟!

تو چي؟؟!



[ پنجشنبه شانزدهم دی 1389 ] [ 10:56 AM ] [ يسنا ] [ ]