تبليغاتX
يك دختر يا يك زن

يك دختر يا يك زن

شايد يك زنم... بالهاي پروازم را چيده اند... ولي من باز مي پرم...

چطور شد شدم اين يسنا!

اين پست "پ ن" پست قبل مي باشد.


تو چند تا كامنت چند نفري پرسيدن كه اون يسنا با اونهمه غم و نا اميدي چي شد كه به اينجا رسيد كه مي خنده.... خواستم تو "پ ن" جواب بدم...انقدر طولاني شد كه ديدم بهتره يه پست بشه....


پرسيدين كه چه جور رسيدم به اينجا....به اينجايي كه بتونم نفس عميق بكشم و خودم رو ...بودن رو حس كنم و به خيلي چيزها ترجيحش بدم...

راستش نمي دونم...ولي يه چيزهايي تاثير داشت تو رسيدن از اون حال و روز به اينجا....

اولا اينكه دنيا محل گذره...نه خوشي هاش نه ناخوشي هاش دوامي نداره... اينو همه مون ميدونيم ولي كمتر كسي از ما باورش داره.... من مجبور شدم باورش كنم....انقدر خورد تو ذوقم تا ياد گرفتم دل نبندم....

يعني خود همون درد ها بود كه من رسوند به اين حس الانم

دوم اينكه ....بزرگترين مشكل من تو اين زندگي مشترك خودسانسوري بود.... من وارد يك اشتباه و تاوانش شدم... اوايل باورش سخت بود بعد كه باور كردم اشتباه كردم تحمل تاوانش سخت بود...

من با خودسانسوري خودم به خودم و اين رابطه ظلم كردم

من كسي نبودم كه آزادي هاي نسبي شخصيم رو بفروشم ولي به اشتباه فكر كردم يك عشق يا يك زندگي ارزش گذشتن از خواسته هات رو داره.... زندگي كه كردم ديدم ...نه....

هيچ چيزي به "خودت نبودن" نمي ارزه

خسته ميشي كم مياري

من سعي هاي بي خودي كردم...سعي كردم سكوت كنم... سعي كردم با كسي كه نقاط تلاقيش با من خيلي كم بود هماهنگ بشم و نتيجه اش اين شد كه از خودم دور بشم... و همين مريض و بيمارم كرد...

حالا دارم برميگردم به خودم بودن...

حسي رو كه دارم پنهون نمي كنم

حرفي رو كه دارم قورت نميدم...هر چند هنوز هم احترام برام اولويته...

كاري رو كه دوست دارم به خاطر اينكه اون دوست نداره كنسل نمي كنم

آدما با هم فرق دارن

من وقتي خودمم لذت مي برم...پيدا كن ببين تو از چي لذت مي بري... شايد مدتها طول بكشه ولي تا پيداش نكني با زندگي سر جنگ خواهي داشت...

من اين روند پيدا كردن خودم رو با عكاسي كليد زدم

چيزي كه از بچگي دوست داشتم ولي بهش زياد اهميت نداده بودم...نه اينكه عكاسي كار شاقي با احساسساتم يا افكارم بكنه...نه... فقط يه بهانه بود

براي اينكه يادم بياد دوست دارم چه جوري زندگي كنم

يادم كه افتاد شروع كردم به پياده كردنش

راستش وقتي مي خواي خودت باشي و تغيير رو از خودت شروع كني شايد گاهي مجبور بشي ديگران يا خواسته هاشون رو ناديده بگيري....

ولي مي ارزه...

سومين چيزي كه باعث شد خوبتر باشم.... يه آدم تازه است... يه حس تازه.... يه همراه تازه... كسي كه بي توقع خواست كمكم كنه.... حرفامو به زور شنيد.... يعني مجبورم كرد حرف بزنم... حرفهايي رو بگم كه هيچ وقت هيچ جا نگفته بودم و توي دلم پوسيده بودن.... خيلي هاشو فقط تو همين بلاگ نوشته بودم ولي باز نه همه شو.... همين پوسيدگي هاااا...همين حرفهاي مونده.... پوسيده كرده بود روحم رو.... اجازه نميداد رد بشم از وقايع...هر اتفاقي تلنگري ميشد برا بالا اومدن اين پوسيدگي هااا...خاطرات داشت من رو مي كشت....

تو چرا ها گير كرده بودم....

چرا من؟

چرا اينجور؟

چرا با من؟

چرا فقط من؟

چرا من نه؟

مگر چي ميشد اگر.... هايي كه من رو هر روز خراب تر مي كرد

اين آدم يادم داد كه از چراها تا رد نشم درجا خواهم زد.... بهم گفت هر كسي تو اين چراها بمونه لحظه رو از دست ميده فقط

به جاي چرا گفتن ها دنبال راه حل باش....

اين آدم حس تازه اي برام آورد.... نميدونم چرا ولي حتي نگاهش آروومم كرد تو اون لحظات...شايد چون فكر كردم مي فهمه چي دارم مي گم.... همين حس باعث شد حرفاشو باور كنم

بهم گفت زندگي مثل يه مركز خريده.... يه سبد داري با گنجايش محدود.... تو قفسه ها پر زندگي... سبدت رو پر كن از چيزهايي كه دوست داري نه چيزهايي كه بهت تحميل ميكنن ...حتي اگر مجبور شدي چيزي رو كه نميخواي بندازي تو سبدت...بزن بره اون زير.... روش رو پر كن از دوست داشتني هات....

آدم متفاوتي بود.... وقتي از طعم چيزي خوشش نمي اومد به خاطر گل روي صاحب خانه نمي خورد! مي گفت وقتي دوست ندارم نمي خورم.... ولي براي صاحب خانه دليل منطقي عجيبي مي آورد كه صاحب خانه اصلا نمي فهميد چي شد!

اين رفتارش ساعتها باعث شد تو خودم باشم و فكر كنم... كه چقدر راحت "خودشه"

اين آدم تو بعضي چيزها شد سرمشقم...

بودنش يه شانس بود تو زندگيم....

تصميمم رو گرفتم وو "خودم" شدم...البته هنوز خيلي راه هست

هنوز هم زود ميشكنم

هنوز هم تاب خيلي چيزها رو ندارم

ولي تا حدودي تونستم بخندم....نفس بكشم....

"خودت" بودن با غرور با خود بزرگ بيني با نديدن ديگران خيلي فرق داره هااااا

خودتي ولي نه به قيمت آزردن ديگران


چهارمين دليل رسيدن به اينجا حميد بود.... حميدي كه يه كم عوض شد....

نميدونم پيدا كردن يه شغل كه اون حس بيهودگيش رو از بين برد... يا رضايت از نوع كارش... يا داشتن استقلال مالي هر چند كم.... يا شايدم فقط گذشت زمان....شايد اعتماد به من و اين زندگي..... شايد هم "بزرگ تر شدنش"....دليل بود...

نمي دونم دليلي دقيقا چي بود

ولي حميد كمي عوض شد

يعني سعي كرد عوض شه

در مقابل "خود" شدن من مقاومت نكرد

همون آدمي كه يا نميذاشت برم از سر كوچه خريد كنم ا ده بار كنترل مي كرد و زنگ مي زد حالا به اينكه تنها حتي مسافرت برم نه نميگه....

شايد هم كم شدن حساسيتش رو من از كم شدن محبتشه...

نميدونم

ولي حميد عوض شد

و با اينكه عوض شدن من رو ديد مقاومت نكرد بر عكس هميشه

كسي كه حتي لباشم رو اون انتخاب ميكرد تا حتما رنگ تيره باشه وو تنگ نباشه وو... الان حتي برام شال قرمز هديه مي كنه!

وقتي معرفي من به دوستاي خانوادگيشون از ديد اين آدم تابوئه يا حتي گرفتن دستم تو خيابون..... الان وقتي فلان پسر رو معرفي مي كنم مه تازه شناختمش باهاش گرم ميگيره و دقيقه ها مشغول صحبت ميشه!

نميدونم حميد چي شد كه عوض شد ولي آزادي هامو بهم برگردوند....

درست تر بخوام بگم آزادي هامو ازش پس گرفتم....

حس خودم اينه كه انقدر محجوب نكرده هاش در مورد من بود كه نتونست نه بياره

ديد كه خسته شدم

ديد كه نه بياره رفتني ام...


پنجم حس قاطع خودم بود.... من هميشه يه ضعف داشتم تو زندگيم.... همين ضعف خيلي جاها باعث شده شكست بخورم.... يه ضعف بزرگ تو انتخاب.... هميشه وقتي سر دوراهي ام تصميم گيري برام غير ممكن ميشه....

خيلي وقتها هم ضربه اين دو دلي رو مي خورم....

همون طور كه تو ازدواجم خوردم...

انقدر اين دودلي از پا درآورد من رو تا نتيجه رو سپردم دست طرف مقابل و اين شد زندگيم....

اين اولين باريه كه اينجوري اعتراف مي كنم اين ضعفم رو!!

دو دلي من ازينكه اين زندگي رو بالاخره با همه مشكلاتش مي خوام يا طلاق رو با همه دردسرهاش.... نزديك 4 سال از عمرم رو گرفت....

خيلي طول كشيد كه از ته دل با خودم بشينم و سنگامو وا بكنم....

چندين بار رفتم و برگشتم...

بالاخره يه بار نشستم و با خودم رك حس هام رو مقايسه كردم....

و تصميم گرفتم بمونم.

تصميم به موندن تو اين زندگي انگار خيالم رو راحت كرد

باعث شد از اون "چرا" ها بگذرم

و قبول كنم اتفاق هاي افتاده رو

وقتي قبول مي كني ديگه راحت دنبال ايني كه زندگي كني...


ششم اينكه ياد گرفتم تفاوت بين "وابستگي" و "دلبستگي " رو

وابستگي يعني نبود اون چيز يا شخص برات فاجعه است.... مثل مثلا يه عينك دودي .... كه تو چشم يكي ديدي و خوشت اومده ...كه مي خواي داشته باشيش... بعد داريش... دوست داريش... و هيچ جوره حاضر نيستي ازش بگذري... وقتي بشكنه جايگزين پيدا نميشه براش...

مثل يه عادت....كه نبودش آزاردهنده ست


دلبستگي يعني بود و نبود فيزيكي اون شخص يا چيز حست رو تغيير نميده.... مثل مثلا يه عينك دودي... كه تو چشم كسيه كه دوسش داري..... كه مي خواي يادگاري از اون شخص داشته باشيش.....تو اين عينك رو به خاطر خود عينك دوست نداري.... به خاطر اينكه "مال اونه" دوسش داري....اين عينك اگر روزي نباشه باز هم همون شخص رو همون قدر دوست داري.... اين عينك چه تو چشم خودت چه تو چشم اون چه تو چشم يه بيگانه همون قدر برات عزيزه...

دلبستگي توش حسادت...كينه... تملك.... زمان.... نداره....


وابستگي توش تعلق هست.... دلبستگي توش تعهد بدون تعلق هست....


من ياد گرفتم به زندگي...

به داشته هام...

به آدم ها...

به اشيا...

به زيبايي ها....

به نفس هام...

به همه بودن هااااا

دلبسته باشم... نه وابسته...

اينجوري وقتي اون آدم اون شي اون حس اون زيبايي اون نفس ...هست.... يه دنيا لذت مي برم... وقتي نيست باز هم حس من همونه... باز هم دوسش دارم.... باز هم لذت مي برم.... نبودنش شايد دلتنگم كنه ولي داغونم نمي كنه....

سخته

دركش...

عمل كردنش...

سخته

ولي اگر بتوني.... خوشبختي به اندازه اي كه خودت هم باورت نميشه!


آخرين چيزي كه باعث شد ياد بگيرم "بگذرم" از خيلي چيزها بدون اينكه افسوس بخورم يا داغون بشم...."مرگ" بود

فكر نمي كردم فوت پدر بزرگي كه از اول زندگيم تا الان 10 تا خاطره مشترك هم باهاش ندارم روم انقدر تاثير بذاره

باورم شد كه زندگي كوتاه تر از اين حرفاس

دروغ چرا هنوز هم دوست دارم زندگي لوكس رو...ولي باورم شد كه من با اينهمه اعضا و جوارح و اينهمه پيچيدگي توي اين دنيا و زندگي توأم با نظمش نيومدم كه يه ماشين بهتر بخرم... اون گوشي جديده كه اومده تو بازار رو بخرم.... حتما خونه داشته باشم.... مراسم و آيين ها رو تك به تك و بدون كم و كاست اجرا كنم.... چون همه مي كنن ازدواج كنم... چون همه مي كنن بچه دار بشم... چون همه مي كنن كار كنم... چون همه مي خونن ارشد بخونم... چون همه ميرن فلان جا برم... چون روال بر اين بوده فلان كنم..... چون همه دنبالشن دنبال همدم و مونس باشم....

يعني همين؟من براي اين اومدم تو دنيا؟

كه گير كنم تو خواسته هايي كه روال بوده....!

زندگي نه انقدر مسخره است كه روح و نفس  به اين عظمتي رو به خاطر اين چيزا ما بدن... نه اينقدر طولانيه كه بخواي فداي روال ها و خواسته هاي اين و اون و پدر و مادر و عزيزانت يا حتي رقابتهاي دشمن هات بكنيش...

باور اينكه موندني نيستيم سخته

همه مون ميدونيم

ولي هيچ كودوم باورمون نميشه تا آخر همين متن رو شايد فرصت نداشته باشيم بخونيم!

همين باعث توقعات ميشه

توقع كه داري زندگي سخت ميشه

يادت باشه كه شايد فردا نيستي

شايد اين نفس رو فردا نتوني بكشي

شايد اين بارون رو فردا نبيني

شايد فردا فرصت نداشته باشي رو لباي مادرت لبخند بنشوني...

شايد فردا نتوني دست خسته پدر رو بگيري...

شايد فردا نتوني باعث شاد شدن دل يكي بشي....

اگه اينا يادت باشه

شعار نباشن برات

باورت بشه

از لحظه لحظه زندگي لذت مي بري

ياد ميگيري همه رو "دوست داشته باشي" همه رو.... چون هيچ كس موندني نيس....


منتهي اگر الان به من نخندي و "باورت" بشه...




حالا خوشحالم كه اينجام....

خوشحالم كه تو آستانه 28 سالگي رسيدم به اين حس... مي خوام يه عمر لذت ببرم....

نَفَس هام رو دوست دارم

آدم ها رو دوست دارم

زندگي رو دوست دارم

چون ميدونم "زندگي همين يه باره"

به قول سديد "مگه چند بار ميخواي زندگي كني"

چون به قول مجتبي " من فقط لحظه رو دارم"...........



[ دوشنبه یکم خرداد 1391 ] [ 9:52 AM ] [ يسنا ] [ ]

بهاري عجيب..


http://s3.picofile.com/file/7386214836/IMG_5185.jpg


اين روزها عجيب است...

دنيا همان است...

زندگي همان است...

بهار همان بهار است...

ولي...

يسنا عجيب است...

وقتي حميد داد مي زند...يسنا دلش نمي گيرد!يواشكي مي خندد و رد مي شود....!

وقتي حميد نه مي گويد...نمي شنود .... ادامه مي دهد!

وقتي مادر مي گويد يك بچه رنگ و بوي زندگيتان را عوض كند .... يسنا دلايل منطقي صد من يه غاز نمي آورد....محكم مي گويد هر وقت مطمئن شدم مي خواهم حميد پدرش باشد "چشم"

يسنا مي بيند دلشوره هاي مادر را.... دلش مي گيرد ولي نمي لرزد...

وقتي يسنا حميد را تنها مي گذارد و مي رود پي آرزوهايش.... دلش براي حميد تنگ نمي شود... نگرانش نمي شود.... يادش مي رود زنگي بزند و حالي بپرسد...

عجيب است كه يسنا انقدر راحت " نه " مي گويد... جوابي ميدهد كه...

عجيب است كه يسنا دلش نميگيرد....

اين روزها يسنا بي دليل مي خندد...

بي عنوان مي رقصد....

بي دغدغه مي حرفد....

يسنا آرام است....

هر چند "تب تندي "دارد...

تبي به تندي يك رعد...

تبي كه مي آيد و مي رود...

هيجاني مرموز و دلچسب...

بودن و نبودن هايي نامعلوم....

 

http://s3.picofile.com/file/7386214622/IMG_5121.jpg


اين روزها عجيب است...

بهار است و باران و عشق...

هر قطره اش را يسنا لمس مي كند...

نمي هراسد...

نمي گريزد...

مي ماند زير بهار و باران و عشق....

خيس ميشود...

خيس بوسه هاي بهار...باران....عشق...

ريز ريز...

نرم نرم....

تند تند....

بهار را...

باران را....

عشق را....

بوسه را....

لمس مي كند...

گُر ميگيرد...

پر ميشود...

خالي ميشود...

مي فهمد...

مي چشد....

مي دركد.....

 

 

اين روزها عجيب است...

يسنا طعم تازه اي را مزه مي كند...

طعم نداشته هايي كه...

و گاه مي گريد....

 

مي گريد وقتي مي چشد طعم بودن را.... شيريني را كه مي چشد تازه مي فهمد طعم تلخ زهر نبودن هارا....!!!!!




اين روزها عجيب است....

بوي ديگري دارد....

يسنا مست است...

مستانه اي كه در باور نمي گنجد...

يسنا منگ است....

يسنا بيدار است...

مي چشد.... مي بويد.... مي رويد...

دستهايش تنها نيست....


http://s3.picofile.com/file/7386213866/IMG_4347.jpg

 

اين روزها عجيب است...

دل...تنگ ...نيست...

اين روزها فقط يسناست و لحظه هايش....

 

 

 

 

نه  خاطره...

نه آرزو...

 

فقط همين لحظه.

 

 

اين روزها عجيب است...

اين روزها يسنا عجيب است...


http://s3.picofile.com/file/7386214187/IMG_5107.jpg


عكس نوشت : انتقاد از عكسها يادتون نره!










[ یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 11:19 AM ] [ يسنا ] [ ]