صفحه اي ديگر...

وقتي تنها موندم ....روز اول نه.... روز دوم نه.... روز سوم يه چيزي ته دلم لرزيد...
شايد عادت....شايد نياز..... شايد باور....شايد ترس...
نمي دونم چي....
ولي حس خوبي نبود...
بعضي وقتها بدون اينكه بخواي...
بعضي وقتها بدون اينكه بفهمي....
بعضي وقتها بدون اينكه نيازي باشه...
يه صفحه تازه از زندگيت ورق مي خوره...
ولي امان از روزي كه خودت بخواي....نياز داشته باشي.... يه صفحه ديگه ورق بخوره....
وقتي مي فهمي داره ورق مي خوره حسي داري كه شبيه هيچ حس ديگه اي نيست...
نه ترس غالبه نه اميد نه حس رهايي...
از فردا و شايد فرداترها چند روزي تنها و چند روزي تنها تر خواهم بود....
از امروز هفته اي دو روز...دو ساعت ...جايي خواهم رفت كه مدتها آرزو بود فقط...
از ديروز آدمهاي تازه اي وارد زندگيم شدن...
آدمهايي كه شبيه آدمهاي ديگه نيستن...
آدمهايي كه زندگي مي كنن...
آدمهايي كه وقتي مي گن "خدايا" دستاشون مي لرزه....چشماشون پر ميشه...
آدمهايي كه ميگن خدا باهاته....زندگي ايني نيس كه مي بيني... دنيا كارخونه نوشابه سازي نيس كه خدا اون اول بياد و بسازه و اون آخر بياد بررسي كنه چي كردي و چي بايد مي كردي...
خدا فقط اون اول ووو اون آخر نيس
خدا هميشه هست
خدايي كه خالقه هميشه خالقه...
و شايد هر " آن " داره دوباره خلقت مي كنه...
اين " آن" ها رو درياب...
خدا هست....
اين هم صفحه اي ديگر....

